تبليغاتX
بۆ ئاشقان - دل بیدار!

بۆ ئاشقان

چرکه روداوە رۆیشتووەکان به‌ردەوام له دووپاتبوونه‌وەدان!

 

دوست دارم از عشقت بگم،

اما امان از دست عشق ، نمی خواهد

راجب به تو چیزی بگم ،

در این دیار  پهناور  عشق من غریب هستم و

مردەام!

میخواهم ارشیڤ دل را باز کنم و

در کوچه پسکوچه‌های خاموش دل

قدمی بزنم،

اما ، امان از دست این ارشیڤ که

کلمه ورودش را

گم کردەام!

میخواهم ازم بخواهی ، بخواهمت،

اما امان از دست تو،

که نامت را خیلی وقت است،

حتی بر زبان هم

نیاوردەام!

میخواهم ازم دور نباشی،

ولی عزیز، مشکل ما دو تا این است ،

من راهم  را 

خیلی وقت است که انتخاب هم

کردەام!

میدانم که دوستم داری، چشمهایت را

گهگاهی باز می کنی، شانه‌هایت را تکان میدی و

می خندی!

خیال بکن منو داری، وقتی اونا رو

می بندی!

هر وقت ستارەای

پایین میاد

اون شب اسمان از هر چیز و هر کس

بیزارە!

به من بگو، وقتی تو  از اسمان چشمان من، همچون

یک ستارە،

بودنت  رو به نیستی

پا میزارە،

کی میاد و به تو این خبر را میدهد،  ان شب تا فردا که روز میشه

دلم همچون اسمانی پر از گریه،

 خواب ندارە و

بیدارە!؟

+نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم فروردین 1388ساعت14:0توسط مه‌نسوور عه‌زیزی | |